تبليغاتX
ابلهانه‌ها
بايگاني برخي نوشته‌هاي ايثار ابومحبوب
دومطلب (یکی کوتاه و یکی بلند) درباره ی افرای بیضایی نوشته ام. یکی برای روزنامه ی اعتماد و دیگری برای سایت ایران تئاتر. مطالب آنها تکراری نیست.

"نجات دهنده در گور خفته است"  را که روزنامه با تیتر "این پایان اتفاقی نیست" به چاپ رسانده٬ اینجا هم می توانید بخوانید. در همان صفحه می توانید مصاحبه ی علی قلی پور با بیضایی و یادداشت اشکان غفار عدلی درباره ی افرا را هم بخوانید. همچنین ادامه ی مصاحبه٬ و مطالب خانم آزاده شاهمیری و آقایان امین عظیمی و رحیم عبدالرحیم زاده را نیز در شماره ی بعدی اعتماد بخوانید. به ویژه "مصایب پری وار" را برای مطالعه توصیه می کنم. بر حسب اتفاق شباهتی هم میان مطلب من و آقای عبذالرحیم زاده رخ داده. ما از مطالب هم خبر نداشتیم وگرنه احتمالاً یکی از ما مسیر مقاله اش را تغییر می داد.

انتقام جهل نادان را هم که در سایت ایران تئاتر درج شده است٬ در اینجا بخوانید.

 

نجات دهنده در گور خفته است

ايثار ابومحبوب

اجراي «افرا يا روز مي گذرد» اولين نمايش اين سال ها نيست که در آن معلم را به مسلخ مي برند و هر چه مواجب از هر که کم مي کنند مي گويند داديم به معلم بچه هاتان که چشم و دل گرسنه بودند. در سطحي ترين برداشت آنچه در اين نمايش روايت مي شود اگرچه در چند دهه پيشتر از اين رخ مي دهد، در اين سال ها بيش از هميشه نمايش داده شده است. و همه نمايش ها به صداقت تئاتر نيستند.

از سوي ديگر طرح کلي اين نمايشنامه و کارکرد اشخاص و موقعيت ها در آن، ما را وامي دارد «افرا يا...» را در ذهن - بدون ارزش داوري کيفي- با مجموعه يي از آثار دراماتيک همچون «مالنا»، «داگويل» و - در راس اين مجموعه- «زن نيک ايالت سچوان» مقايسه کنيم؛ بنگريد به کاربرد پسرعموي دروغين در هر دو نمايشنامه. و بنگريد به نيکي يک زن در برابر شر جامعه در هر چهار اثر، و بنگريد به قرارگيري انسان در آستانه انتخاب اخلاقي در هر چهار اثر. و نيز نگاه کنيد به اينکه در هر چهار اثر دراماتيک فرد در اين انتخاب اخلاقي پيروز و اجتماع مغلوب است و نيز اينکه فرد در عمل منکوب و اجتماع صرفاً متاسف است. اما در اين ميان تفاوت هايي آشکار و جدي نيز ميان اين چهار نمونه وجود دارند که اين کوتاه عرصه سنجش آنها نيست. صرفاً اشاره مي کنم که برشت و بيضايي هر دو چنان قهرمان را زير فشار قرار داده اند و نيز چنان بار شرمساري بر صحنه گسترانده اند که ناگزير نجات دهندگاني بيرون از جهان نمايش را براي حل معضل دراماتيک به صحنه فرامي خوانند. فن تري ير در خشونتي محض جامعه را به نفع فرد به گلوله مي بندد و آتش کينه را فرو مي نشاند؛ او از ابتدا زمينه را به گونه يي چيده است که اعمال خشونت در برابر جامعه نزد مخاطب موجه باشد. (در «افرا» اشاره يي هست که «همه ما ول معطليم، اين محله تو طرحه و خراب ميشه» بيضايي اگر با ويراني محله نمايش را به پايان برده بود، تلطيف شده همين راه را رفته بود.) تورناتوره قهرمان خود را از ورطه به در مي برد. او با جامعه قهر مي کند. بدين ترتيب هم مرهمي بر زخم قهرمان خود مي نهد و هم جامعه را نمي بخشد. (بيضايي هم اگر به محض بازگشت افرا به خانه کوچي ترتيب مي داد و محله را بي قضاوت و بي ويراني رها مي کرد، همين کار را کرده بود) اما برشت نيز چون بيضايي فرمانرواياني مسلط بر جهان درام را به جهان درام دعوت مي کند تا معضل را به پايان برد. فرمانروايان جهان نمايش برشت قدرت قضاوت ندارند و پايان نمايش را سرهم بندي مي کنند تا افتضاحً اشتباه شان پوشيده بماند. برشت بدين ترتيب امر اخلاقي را متزلزل مي کند و نسبيتي غيرقابل قضاوت را در مزرعه ذهن تماشاگر نشا مي کند. اما بيضايي نمي تواند چنين باشد، چون او درام نويسي ديگر است. مضاف بر اينکه هر کدام از اين پايان ها يک انتخاب است و قصد مقايسه رتبه بندي اينها نيست. او در تمام سال هاي حضورش خود و جريان روشنفکري را به مثابه معلمي شناخته است که فقط طرح پرسش نمي کند، بلکه ورقه ها را هم تصحيح مي کند. بيضايي هم جامعه را توبيخ مي کند، هم با خلق پسرعمو آنها را متنبه مي کند و هم با متنبه کردن جامعه، آنان را مي بخشد. بغض تراژيکي که گلوي تماشاگر را فشرده بود به لبخند رضايت ملودراماتيکي بدل مي شود که پسرعمو- نويسنده خود از آن ابراز نارضايتي مي کند و مسووليت آن را به گردن ديگران مي اندازد. گويي بيضايي خود مي داند که الگوي درام نويسي از او مي خواهد پاياني تراژيک براي اين نمايش ترتيب دهد، و نيز گويي مي داند که رسالت اجتماعي اين درام هنگامي عملي مي شود که تماشاگر احساس ناخرسندي کند. شخصيتً نويسنده درست در جايي که قواعد درام نويسي مي گويد «تمام شد» به صحنه مي آيد و مي گويد؛ «نه، زيادي تلخه... شايد درست نباشه اين طوري تمومش کنيم. اجراکننده ها چي؟ و تماشاگرها؟ و... و البته به نفع واقعيت رسمي. حتماً مي گن بايد نور اميدي نشون مي دادم. امکان رستگاري و بهبودي... کي مي گه؟ مديران، منتقدان فرهنگي، رسانه ها... همه دوستدار توافق عمومي اعلام نشده يي هستند که براي مدتي رسماً واقعيت ناميده مي شه. خب براي پايان اميدبخشي، سزاوار اين عصر لبخند، چي بايد اضافه کنم؟» اين پايان اتفاقي نيست. بي شک بيضايي مي داند که درامش در همين نقطه پايان يافته و احتياجي به مابقي ندارد. البته شايد منتقدان فرهنگي - يا دست کم هنري- آن پايان تلخ را دوست تر داشته باشند، جز اين مورد باقي سخن نيز درست است. اما در عين حال آيا اين جملات فرافکني نيستند؟ آيا اين خود بيضايي نيست که تاب پايان تلخ درام خود را نمي آورد؟ «نويسنده؛ خودم چي؟ چرا فکر مي کنين نمايشنامه نويس نمي تونه پسرعموي کسي باشه؟...» آه که افرا براي عاقبت به خير شدن، به مردي سوار بر اسب سفيد نياز داشت، يا شايد نويسنده نيز به مانند افراد همان جامعه از افرا بهره مي کشد تا بتواند مرد سوار بر اسب قصه يي باشد، روشن نيست (يا شايد وقتي ديگر روشن شود).

آنچه پيداست اين است که در هر چهار درام نامبرده، مولفان قهرمان را تا انتهاي تحقير، سرکوب و انکار پيش مي برند ولي هيچ يک نابودي نهايي قهرمان اثرشان را تاب نمي آورند. هر چهار مولف راه گريزي در قصه براي او طراحي مي کنند حتي اگر همچون «زن نيک ايالت سچوان» سرهم بندي کردن باشد يا همچون «افرا» فرافکني توأم با اعلام آگاهي از اين وصله. گويي حتي فن تري ير در جهان خشنش در مقابل قهرماني چنين رنج کش و سفيد، تاب نمي آورد و دلسوزانه او را تبديل به يک جاني بزرگ مي کند که اکنون امکانات انتقام گيري را دارد. شايد اين مصنفان دلباخته شخصيت مخلوق خود شده اند؟ همچون نويسنده درون نمايشنامه «افرا»؛ ساده دل، نجات بخش، سخاوتمند، که فقر و فلاکت را از زندگي افرا مي زدايد و... اما «افرا يا روز مي گذرد» حامل نکات چشمگير و مهم بسياري است که در جا و زماني ديگر بدان پرداخته خواهد شد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 3 بعد از ظهر  توسط ايثار ابومحبوب  | 

 

 

جارو به دستان

ايثار ابومحبوب

مگر ما كه بوده‌ايم؟

 سپوران صحنه‌هاي خالي

جارو به دست

درانديشه‌ي اجراگران نمايش ديشب

ما

جاروكشان هر شب

 

خبر مرگ بعضيها فروتنمان مي‌كند. رادي هم همين شد. چشم كه زديم رادي مرده بود و همه ناگهان فروتن شدند. ناگهان تمام كساني كه با او به گفت‌وگو ننشسته بوديم با دستهاي كوتاه و خرماي بر نخيل و دهان باز از حيرت در تمام اين سالها- درمي‌يابيم كه نمي‌توانيم بگوييم او را نديده بوديم. فروتنيِ آن موقع، ما را همه «نانمايشنامه‌نويس»، «نا‌تئاتري» و «ناراد» مي‌خواند و هيچ‌جور نمي‌توانيم خود را به قباي نسل رادي ببنديم. دست بالا مي‌توانيم بگوييم او ما را نديده بود.

عده‌اي مي‌گرييم، اما نه بر مرگش كه چندان ناخوانده نبود؛ بر لحظه‌ي مرگش، بر خوش‌ساخت بودن تلخ اين مرگ است كه عده‌اي مي‌گرييم. مرگي كه مثل تمام نمايشنامه‌هايش كه هميشه لجمان را از زور خوش‌ساختي درمي‌آورْد كه آخر چرا اين سان، همه چيز در امتداد ديالوگ آخر قهرمان و پيامش چيده شده است؟- با جمله‌هايي همراه بود به ظاهر خطاب به قهرمانِ ديگر نمايش، به ساني كه هر جمله آه را در سينه‌ي تماشاگر «گم‌كرده راه» كند، و در باطن به سان بيانيه‌اي خطاب به تماشاگران اين درام سترگ ادا شود و پرده فرو افتد. صبح مي‌خوانم: «بهرام، امروز مي‌خواستم زادروز تو را به عنوان يک چهره‌ي ماندگار معاصر شادباش بگويم، ديدم اين چهره‌ي ماندگار...» صبح مي‌خوانم: «بهرام عزيز، بيضايي بينواي من ، اينک در اين روز آبي...»  ظهر نشده يكي در راهروي سينما-تئاتر مي‌گويد:«خانم مفيد، شنيدين آقاي رادي مرد؟» يكي از ته راهرو داد مي‌زند: «چي؟» مفيد بر‌مي‌گردد تا ببيند كه بود كه گفت چي، و وامانده ميان بهت خود و مفهوم مرگ رادي و يافتن منابع اين صداها، دور و بر خود را نگاه مي‌كند. نمي‌داند اول خبر را شنيده يا اول فرياد ناباور چي را كه شاگردي از آن ته گفت. انگار هنوز نمي‌داند رادي مرده يعني چه؟ شايد اين هم چيزي است شبيه «هنگامه جان، بيژن مرد.»  به گوينده‌ي «چي؟» نگاه مي‌كنم كه گويي به سمت دخترِ خبرآور هجوم مي‌برد و دختر كه مشتاقانه يا شايد به تلخي- جزئيات خبر را بازمي‌گويد و هنگامه كه دنبال دست و پايش مي‌گردد و ديگر نمي‌توان نحوه‌ي ورودش را به كلاسي كه مي‌خواست برود، حدس زد. ثميني پريده رنگ و آشفته از دفتر گروه در هنرهاي زيبا بيرون مي‌دود به مقصد بيمارستان . در بوفه‌ي هنر و معماري دانشجويي چندين هزار ساله مي‌گويد: «به احمددامود خبر بدهيم، جايزه‌ي دوم آن داستان‌نويسي را او برده بود، سوم را طاهباز، آن مسابقه كه رادي اول بود.» مي‌خواهند خبر بدهند. كسي شماره‌اش را ندارد. شب مي‌بيني رحمانيان مي‌گريد و چرمشير باز هم مي‌گويد من عصباني هستم...  اين ميانه نادري در گوشه‌اي با انگشتها  سياهه‌ي مرگهاي درام‌نويسان ايران را از عشقي تا اكنون مي‌شمارد.

و در نقطه‌ي اوج اين درام، قلم مي‌افتد به دست بيضايي: «خدايا چرا نمايش را دوست نداري؟ چرا در سرزمينهاي ديگر دوست داري؟ روز تولدم را به نمايش ايران تسليت مي‌گويم.» و تماشاگران مي‌گريند.  مي‌نويسم تماشاگران، و منظورم كساني است كه گمان مي‌كردند اهالي تئاترند. تا آن كه سمندريان از بالاي سكوي بليط‌فروشي تئاتر شهر، همه را در بهترين حالت، تماشاگر خواند. آن هم از آن اتفاقات بود كه آدم را فروتن مي‌كرد. آخرين باري كه اين همه اس.ام.اس ميان اهالي/تماشاگران تئاتر رد و بدل شد مربوط بود به همان روزِ پرچين سبز ايستگاه مترو كه استاد سمندريان روز ملي تئاتر ايران مي‌خواست بخواندش، و پارسايي از آن جماعتِ اهالي/تماشاگر خواست كه تا پايانِ پرچينِ سبز بمانند. آن واقعه نيز فراز و فرود و اوج و حضيض خودش را داشت. فرق پرفورمنس و درام شايد همين باشد. مرگ رادي درام بود. درامي تلخ و آرمانگرايانه.

حالا اگر گريه مي‌كنيم، به حال خودمان است. اين كاتارسيس نيست، ساده‌تر است؛ احساس بدبختي است. دلم مي‌خواهد بروم بالاي سر رادي در بيمارستان يا در هر مرحله‌اي كه تنش هست- در گريه بگويم دروغگو! مگر تو  و شاملو و بيضايي و دولت‌آبادي و غيره و غيره نبوديد كه نوشته‌هايتان ما را آرمانگرا بار آورد؟ حالا كه تهش درآمده مي‌خواهي بميري؟ مي‌داني نسلي از آرمانگراها مردند، نسلي كشتند، نسلي سوختند و حالا نسلي آه در سينه‌شان دود مي‌شود و در شيارهاي مغزشان مي‌پيچد و پس از فقط يك ربع قرن زندگي، زنده زنده پير مي‌شوند؟ رادي كه نيست از مترو كه پياده مي‌شوم دلم مي‌خواهد به قطعه‌ي هنرمندان بيضايي هم آمده باشد كه به او بگويم: مگر نگفته بودي «هركس خواست بماند؛ آن كه نخواست بگريزد؛ آن سوي اين ديوار جاده‌اي هست؛ حتي اگر شب باشد»؟ مي‌داني ما اين جمله‌ها را وقتي 16 سالمان بود از بَر كرديم؟ مي‌داني ما زندگيمان را روي اين جملات بنا مي‌كرديم زماني كه ديگر آبها از آسياب افتاده بود؟ تلخ مي‌نويسد: «اين نه از من كه از روزگار است» رادي نيز آخرين جمله‌هايش را خطاب به بيضايي، از عصر بي‌خصلت لابه مي‌كند. اگر نوشته بود «نسل بي‌خصلت» نمي‌بخشيدمش. حالا در سرما به سمت جمعيت اندك اطراف گور مي‌روم و به نسلي مي‌انديشم كه ذهن ما را از بهشتي پر از پيروزي انباشتند و پا به پاي فرزندان عصباني و افسرده‌شان، به سايه‌هاي تلخ اكنون خزيده‌اند. در آن روز خلوت آبي هر كس به دليلي گريه مي‌كند، برخي هم شايد يكجا براي همه‌ي آنها كه نادري شمرده بود و براي رادي و براي همه‌مان حتي براي ما كه حساب نيستيم. اصغر همت ميكروفون را به دست گرفته و مي‌گويد: «مي‌دانيم كه مرزبان نقش مهمي در معرفي رادي...» شاگردانِ چند سال پيشِ سوره‌اش پچ‌پچ مي‌كنند كه «گمان مي‌كرديم برعكس بوده!» پرده‌ي آخر، بر سر مزار كم‌كم فروتني‌ها كم مي‌شود. گويي هركس مي‌انديشد كدام گوشه‌ي تابوت را بلند كند. ما - كه اصلاً حساب نيستيم   مي‌نويسيم:   

به نسلت توسل جستم

كه مرا يادگار از دودمانم

تنها

دود

مانده بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم دی 1386ساعت 0 قبل از ظهر  توسط ايثار ابومحبوب  | 

اکبر رادی

اکبر رادی

اکبر رادی

اکبر رادی

اکبر رادی

اکبر رادی

اکبر رادی

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم دی 1386ساعت 2 بعد از ظهر  توسط ايثار ابومحبوب  |