|
|
|
ايثار ابومحبوب روز اول جشنواره حوالي ظهر به دبيرخانه رفتم تا کسري بليت ها را بگيرم. حين تلاش دوستان که بايد بليت هاي هر ليست را به خواهانش مي دادند، خواستاران بليت ديواري از آدم هاي لبخند به لب را پشت ميز ترتيب داده بودند. در اين ميان کسي از کنار من ليستش را در دست هاي جوان مسوول چپاند و وقتي با اعتراض من مواجه شد، گفت؛ «اگر تو تئاتري دهه هشتادي، من تئاتري دهه شصتم.» بنده در همان لحظه و درست در حالي که مي خواستم بگويم «هيچ هم تئاتري دهه هشتاد نيستم، تئاتري دهه هفتادم» شستم خبردار شد گفتن اين جمله مسخره کردن خودم است. (همين اتفاقي که الان برايم افتاد،) به هر حال باز هم شصت زودتر از هفتاد است. حرف حساب هم که جواب ندارد. تئاتري دهه شصت است و حق دارد بليتش را زودتر از من بگيرد. زودتر از من آمده؛ حالا گيريم نه پشت اين ميز. به همان ترتيب که اگر تئاتري دهه پنجاه بود حق داشت دو بار زودتر از من بليت بگيرد. يا حتي قبل از خودش. خلاصه گمانم آن دوست تلاشگر پشت ميز بود که از جنگ ميان نسل ها جلوگيري کرد. حالا که فکر مي کنم مي بينم احتمالاً يک دهه بعد من هنوز به همين وضع پشت همان ميزم و مي گويم؛ «اگر تو تئاتري دهه نودي...» و از جمله خودم کيف مي کنم و مي گويم؛ «حالش را گرفتم.» جشنواره در هواي سرد کار آغاز کرد، در حالي که آنها که در روزهاي دهه هفتاد به هنگام جشنواره اطراف استوانه تئاترشهر را مي گرفتند ديگر کمتر به چشم مي خورند. «افرا» و «مرغابي وحشي» دو يادگار ماه گذشته در جشنواره بودند که آخرين اجراهايشان به برنامه بيست و ششمين جشنواره تئاتر فجر ضميمه شد. اين دو نمايش در روزهاي نخست جشنواره از تماشاگران شان خداحافظي کردند. برهاني مرند که با گروهش تمام يک ماه و چند روز اجراي نمايش «مرغابي وحشي» را به خاطره اکبر رادي تقديم کرده بود در پايان نمايش، اجراي آخر را تقديمي گروه دانست به گروه هاي پشت در مانده و مردود و تجديد شده. متن «مرغابي وحشي» براي اجرا دستخوش تغييراتي اساسي شده است؛ نه درباره ديالوگ ها يا روند کلي وقايع. در واقع متن اجرايي جهان بيني متفاوتي از «مرغابي وحشي» ايبسن دارد. «مرغابي وحشي» خود به خود از بهترين متن هاي ايبسن نيست. قوي ترين عنصر اين متن همانا گريز از مقدس مآبي کورکورانه و نقد آرمانگرايي است. اما نادر برهاني مرند و آرش پارساخو با تغييرهايشان در متن و ايوب آقاخاني با بازي اش، حسادت را در گرگرز پسر پررنگ تر از آرمانگرايي و اخلاق گرايي جلوه داده اند؛ شايد بر اساس تحليلي روانشناختي آرمانگرايي او را برآمده از حسادتش دانسته باشند. نمي توانم براي گروهي که مي خواهد نگاهي ديگر به ايبسن داشته باشد نسخه بپيچم که چه کند. تنها مي توانم مخاطبي باشم که نگاه ايبسن را دوست تر دارد. حال آنکه پيام دهکردي در «مرگ فروشنده» نه تنها تصور ما - دست کم من - را از ويلي لومان مکتوب فروريخت، بلکه چنان آن را کامل بازساخت که قطعاً تا سال ها ويلي لومان را به شکل پيام دهکردي به ياد آورم و جهان آن نمايشنامه را همچون اجراي برهاني مرند و بازيگرانش. «مرغابي وحشي» سوار بر آزادي بازيگرانش در شوخي پردازي مخاطب راضي و نيمه راضي خودش را داشت، اما بعيد مي دانم از اجراهاي ماندگار اين سال ها شمرده شود. ضمن اينکه گريه و زاري بازيگر بر صحنه براي ايجاد حس تراژيک در تماشاگر کاستن از عمق تراژدي و افزودن بر سطح ملودرام است. با اين همه «مرغابي وحشي» نمايشي است براي ديدن و فهميدن. از بين انبوه نمايش هايي که براي ديدن ونفهميدن در اين جشنواره اجرا شد، يکي هم «سولايادي» است. حرفم را پس مي گيرم؛ فهميدن اين نمايش چندان سخت نيست. دوست داشتنش اما خيلي سخت است. اجراي آن تمام شد وگرنه مي گفتم اين محصول مشترک ايران و هند را حتماً نبينيد. باز هم حرفم را پس مي گيرم؛ تنها قسمت واقعاً هندي و اصيل آن، تنها قسمت زيباي آن، تکه يي رقص سنتي هندوستان است. اين بخش را ببينيد. اين بخش تنها دقيقه زيباي اثر است که آن هم محصول کل فرهنگ هند است و نه دخالت تئاتري کارگردان. اي کاش کارگردان اين کار چيزي را که نمي شناسد با چيز ديگري که نمي شناسد، بيهوده مخلوط نمي کرد. «زندگي متناقض نماي من» يک پرفورمنس خوب بود اگر تنها 15 دقيقه مرتبطش باقي مي ماند و نيم ساعت تلاش اضافي اجراگر براي مثلاً خروج از کلمات يا حذف مي شد يا فضايي ماهرانه تر و بديع تر ايجاد مي کرد. شايد تاکيد بيشتر بر کنش مورد تقاضاي اجراگر مي توانست موجب ايجاد رويدادي خودجوش تر باشد. اما ترديد من در سخن گفتن درباره اين پرفورمنس از آن روست که گمان مي کنم اجراگر به جاي نشان دادن ناتواني در سخن گفتن و به جاي نشان دادن ناتواني از به بيان درآمدن، سرگرداني و بي تصميمي را نشان مي دهد. عجالتاً درباره اين کار قضاوت نمي کنم. با اين حال حضور اين پرفورمنس ها و گاه هنرهاي مفهومي در جشنواره تئاتر و در مجموعه تئاترشهر، مي تواند نمايانگر مشخص نبودن مرز هنرها و کارکرد سالن ها نزد مسوولان انتخاب آثار باشد. به ويژه اينکه اين گونه آثار در بخش مسابقه بين الملل تئاتر قرار گرفته اند. تقريباً تمام نمايش هاي ايراني و محصول مشترک شرکت کننده در بخش بين الملل در اثبات تئاتر بودن خود دچار نقصانند. بهتر بود نام اين بخش را «مسابقه بين الملل پرفورمنس» مي گذاشتيم و در مقابل از گروه هاي پرفورمنس خارجي براي شرکت دعوت مي کرديم و نه گروه هاي تئاتر. اما آيا ظرفيت فرهنگي کشور ما توان پذيرش پرفورمنس کامل، واقعي و جسور را داراست، يا فقط پرفورمنس هاي محتاط و خنثاي خود را تاب مي آوريم؟ |